تبليغاتX
هودج
من و حمید و تاتر...

مرگ زاییده ی زبان ماست که برای نبودن وند ید ن خوب مینماید..

زنده یاد حمید لطفی ...

بیست و یکم دیما هزارو سیصدو چهل ونه در محله ی شکری بوشهر نزد یکیهای میدان

تعزیه،کودکی بدنیا آمد که برادرم بود و بعد شد رفیقم وهم اندیشم از کودکی جستجوگر بود و

صمیمی، بزرگتر شد به تعزیه رفتیم پیش از آنکه تو جه اش به اتفاقات درون میدان باشد به

واکنش مردمان اینسوی میدان بود با بازی در تعزیه کارش را شروع وبا بیش از دودهه

 فعالیت در عرصه تا تر، تلویزیون وسینما به این دیارخدمت نمود ، از آنجا که حمید همیشه

   به دنبال یافتن بود باوردارم که برای پاسخ سوالاتش رفته است، باشد که زیستن دوباره ای

 را در کنار هم به زمانی دیگر تجربه کنیم. حمید جان زاد روز تولدت برای من که در طول

سالها سراپا ایستادن همه چیزم را مدیون توام روز خجسته ایست هم آوا و همدل بهمراه آنان که

دوستت دارند و بازی های ماندگارت را از یا د نخواهند برد تولدت را تبریک میگویم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 19:42  توسط محمد لطفی | 

                      حمید جان سلام...

 با امروز چند روزیست که بدجوری دلتنگم

دلتنگ برای خودم

برای تو و خودم

  برای آنهمه سالها ریاضت کشیدن

ترسیده ام میدانی؟

نه . نمیدانم شاید این ترس از روز رفتنت شروع شد 

 ..  تو که غریبه نیستی،میترسم به آئینه نگاه کنم

اگر باز تو نبودی چه؟

  می خواهم تا تو قدم برآستان دلم نگذاشتی

 ...چشم بسته همین جا

 ...همینطور بمانم

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 13:32  توسط محمد لطفی | 

خیره به دریا غروب را ورق میزنم ..

چه فرق که چندم ماه است ...

     همیشه از جهان بزرگ د نجی کوچک خواسته ام و اندکی سکوت...

      با ور کرده ام هیچ دیروزی از آن ما نبو د و هیچ فردایی هم ....

              خیره به دریا  خودم را ورق میزنم......

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 19:38  توسط محمد لطفی | 

اینجا کنار آبهای باستانی دیارم بوشهر دیرینه سال در شبهای پاییزی به دریا مینگرم وکوچه ها که به غرش موج دریا عادت دارند. به جاشوها وناخدا ها می اندیشم به مردم  اینجا که خیره به دور دستهای دور تاریخند در دو نقطه ی روزگار سنت و مدرن.چه راز آلود مینشیند در قاب چشمانت همه چیز این پیربندر .اینجا همه چیز حرمت دارد.دریا ولنج وشکوه سرمدی انسان.ما به رسم دیرینه ی پدرانمان اتحاد را از طوفان آموخته ایم .مهربانی را از دریا.از آنروز .از نخستین طلوع آفتاب از شانه های زاگرس بر آیینه آب . پدرانمان دریا فتند که برای مانایی این قوم وقبیله باید نقدینه ترین بهاء یعنی جان خویش را بردارد وبه دریا بزند .وآبهای وحشی را رام کند وبا لهیمر و موج پنجه در پنجه بیفکند وشراع بیفراشدوخاطره بفروشددر هر سفر تا در آیینه ی تاریخ دیده شود برای رسیدن به معنا شدن و جستجوی خویشتن خویش وپاسخهایی به قدر قد کشیدن قامت فرزندان آدم وحوا هنر آغاز شد.آغازی به بلندای آفتاب به قدمت تاریخمان.این شبه جزیره کوچک که چون نهنگی به گل نشسته میماندانگار بعد از خشکیدن دریاهای ماقبل تاریخ همواره کوشیده خود را به دریا برساند ودر دریا شناور بماند واز مرگ برهد.بوشهر محل دوباره دیدن است .هزار باره دیدن.اینجا بوشهر است شهر تب دار بیقرارخویشاوند همه ی دریاها.با من بیا من از دیروزهای خاطره می آیم ...شش هزار سال تمدن وتاریخت را میستایم وبر بلندای نامت درود میفرستم.بوشهر.نامت همواره برپیشانی آسمان یادت تنیده در روح و روانمان...

لهیمر=باد سرخ . طوفانی که از هفت باد تشکیل میشود وهمیشه دریا نوردان را به مخاطره می اندازد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 23:10  توسط محمد لطفی | 

 

 

 

 سا یه ها در سیاهی گمند ...

 

سکانس اول:  غروب ساحل را بی هدف قدم میزنم سیگارم را میان گودی دست میگیرم تا از هجوم باد در امان باشد می اندیشم با خود که چرا زندگی ما بردوش موج هاست هزار انگاره های ذهنی بسراغم می آیند چون کف آلود موجها که با آمد وشدشان مچ پاهایم را به زنجیر میکشند...

 

سکانس دوم : یکی از روبرو می آید انگار چشم تنگ میکنم چیزی نمی بینم. میمانم .بوی خون میاید. بوی زخمهای تازه .بوی ماهیهای مرده .بوی توتون کاپتان بلک .بوی عرق تندجاشوها باز آمده از سفری دراز که آواز می خوانند به عشق چشمهایی که در پشت پنجرهای رنگی به پیشوازشان می آیند .درمیان انبوه آواها وآوازها صدایی است در باد .جیغ  کشدار زنی که در ساحل میزاید و ترانه  مادری برگهواره ی کودکش که آرزو میکند تا او زود بزرگ شود، چون پدرش به دریا بزند و سفره رونقی بگیرد .

سکانس سوم: زیر گلوی فانوس پیر اطراقگاه مردان آب و ضمختی صخره های هزا ران ساله نوری ضعیف سایه های مخوف و اسطوره ای می پاشد برساحل برباغستان روییده از جا ی پای مرغان دریایی روی ماسه ها و برلنجی که تا سینه به گل فرو نشسته پا تند میکنم در هجوم ترسی غریب ومرموز که همیشه آزارم داده .صداها به اوج رسیده .جیغها ، کیلها ، امانم بریده است از آن همه سایه ها که در دور دست میدیدم خبری نیست. تنها دریا با خود جسدی آورده است و پیشتر از آن که بشناشمش صورتش را ضخره ها متلاشی کرده اند به خودم می اندیشم به ایشان ونگاه زنانی که در قاب پنجره ها چشم به دریا مات مانده اند به بندر که مست و خوابی هزاران ساله است به جیغ کشدار زنی یا زنانی که از دور دست می آید. به کودکی که قرار است به دریا بزندتا سفره رونق بگیرد. به زندگی امان که بر دوش موج هاست. سیگاری می گیرانم خیره به رقص دود ساحل را قدم میزنم وبه سایه ای که مقابلم بود نه، به سایه ها فکر میکنم که همیشه در سیاهی گمند...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 11:19  توسط محمد لطفی | 

زیباتر از اندیشه هیچ دستی در بهار گلی نکاشته است...

از  اندرون پنهان خود که بیرون میزنی وپنجره های رویا را به فردا چهار طاق میکنی انگاره های ذهنیت از سفر دراز آمده اند .خسته و نفس برید ه ای گویا روزی فکر میکردیم نوشتن درد میستاند مگر بر پرده ی تصور وتصویر چقدر فاصله هست از بوشهر شهر تبدار بی قرار تا رد خون غزالی بر برفهای سفید کیلمانجارو؟آدمی همیشه در احوال حیرتی دیگر است وحیرت پایان نیست که آغاز دوباره است. ما همیشه در پی سوالهای بی پرسش خود یم در جستجوی دریافتهایی به قامت فرزندان آدم و حوا. بشر همیشه خاطره میفروشد زندگی محل روایت است محل نقطه سر خط های آغاز. نگاه کن او که آنجا در سایه سار دیروز ایستاده انسان است مسافر میلیون سالها پیش مسافر اهل روایت است می بیند وبه خاطر می سپارد در قابهای بزرگ و کوچک او که خوب می بیند در نگاهش همه چیز حرمت دارد. بکوشیم تا بهتر بیندیشیم زیرا زیباتر از ا ندیشیدن....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 0:18  توسط محمد لطفی | 

سلام به همه

 از اینکه بعضی از یاران هم اندیش  پیام می نهند و من بموقع قادر به باسخگویی به همه آنان نیستم

پوزش میخواهم .اینروزها مشغول نهایی کردن نمایشنامه بستاک هستم نمایشی از یک برهه ی

تاریخی این زمین وسرزمین. بوشهر دیر سال.باشد که این کوچک جوانه محتاج آفتاب قد فراز نمودن

 چون دیگر آثارم بزودی بر صحنه . این گلو گاه شکفتن بشکفدو بتواند همه ی تاخیر م راجبران کند

امید که با ره نشانی وهمدلی آنچه میکاریم بی پروا باد از خزان طوفانها.

هرکه ما را یاد کرد ایزد مر او را یار باد

هرکه ما را خوار کرد از لطف برخوردار باد

هرکه اندر راه ما خاری فکند از دشمنی

هرگلی کز باغ لطفش بشکفد بی خار باد .......          تا درودی دیگر بدرود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 17:58  توسط محمد لطفی | 
سلام :

بهار آغاز رویشی دوباره است . بر این باورم اگر چه نمی توانیم خورشید باشیم اما میشود کاسه ی  ذلال  آبی بود که خورشید در ما باشد.  بر جا باد ایران که  در خاک پر مهرش قد فراز کردیم  فرخنده باد نوروز که بر عمر ایران و شما می افزاید . فرا رسیدن روز جهانی تاتر نیز به خانواده بزرگ تاتر ایران و جهان شاد باش میگوییم . بهاری باشید . بی پروا از خزان طو فانها ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 12:9  توسط محمد لطفی | 

سلام  به همه ی انسان 

در ااین روزهای خاکستری وتکرار  از پس تکرار در اتمسفر دم کرده و شرابه ی شرجی بوشهر .سلام میدهم شما را برمی خیزم به ادب پیشاپبشتان به قامت فر زندان آدم و حوا .باور کرده ام جهان و هر چه در اوست دروغ خیلی بزرگی است .زمین سیاره ی گم شده ی ایست هر یک بدنبال خویشتن خویش میگردیم .یتیم خانه ی زمین و .....میلیارد انسان با بیشمار مشکلات که اگر میتوانستیم میمش را بر داریم بی شک میشد شکلات طعم زندگی مان . آیا نمیشد  بجای هر فشنگ یک دانه زیتون می کاشتیم؟کاش انسان نخستین از سنگ تیشه کار افزار نمی ساخت .تا امروز جنگ و جها لت جنون جهان را در  بر نمیگرفت با این وجود باور دارم  روزی دوباره ما همه  خواهیم خندید آنروز که هر بوسه بهاری است  بهاری که هیچگا ه رنگ پاییز را نخواهد شناخت.به امید آنروز ...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 20:40  توسط محمد لطفی | 
سلام به همه

کاش دلتنگی هم نامی داشت چون مرگ که نام دیگر زندگی است .درانبوه درد و رنج تکرار از پس تکرار  روزها و... تنها  مینشینم زیر گلوی پنجره به هوای شنیدن آوازی که از دور دستها بیاید. چشم می دوزم به دهان کف آلود موج وسرخی خون غروب .چه دلتنگ می بینم آن همه مرغ دریا را چه باغستانی می نشانند بر ماسه از جای پای خود اما...دریا بوی همیشگی نمیدهد رقص راهبانه ی ماهیها هم. به آب ذل میزنم به آبهای باستانی ای که روزی پدرانمان شراع به عشق میکشیدن ودریا های سیاه و سپید را در می نوردیدند .پا ها یم رابر لب دریا می کارم به امید رستن دوباره ای هر چند تنهایی را همیشه دویده باشند . عطر  هیچ روزی نمیگیردم به خویش. تنها این باد است که روز مچا له شده ی دیگرم را صاف و صوف میکند .و من به امید آنکه فردا جهان را بهتر از امروز ببینم به تمام واژه های دنیا نیامده دخیل میبندم ...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 22:5  توسط محمد لطفی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
محمد لطفی نویسنده و کارگردان

نوشته های پیشین
دی 1390
آبان 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
تیر 1389
بهمن 1388
آذر 1388
مهر 1388
مرداد 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
پیوندها
حمید لطفی ( پالهنگ)
دکتر علی شریعتی
آناهید(الهام جم زاد)
منوچهر آتشی
احمد شاملو
سینمای ایران
سایت ایران تاتر
سینماو تاتر
سایتهای هنری
تاریخ فلسفه
خانه هنرمندان ایران
کانون نمایش نویسان خانه ی تاتر ایران
لغتنامه
آژانس عکس ایران
سینمای مستند
تصاویری از طبیعت
سید علی صالحی
فیلم های روزجهان
عباس عاشوری نژاد(دردجاودانگی
تاتر ما ، پایگاه خبری ،تحلیلی تاتر ایران
عکس جنوب فتو بلاگ نواب موسوی
وب نوشته های محمد مظفری
حسین دهقانی
صحنه . خدادادرضایی
خبرگزاری کتاب ایران
ابوذر صغیری (بوشهر)
سایت شخصی محمد حسین بهرامیان
محمد سید زاده (هفت سنگ)
فرهنگستان زبان و ادب فارسی
لغت نامه دهخدا
تاتر شاپو . تاتر ملی فرانسه
تاتر شهر پاریس
علی غلامی
نیما نعمتی زاده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM